هنگام من است ای در به فراز

ستاره پشت ستاره... آن گونه که آسمان را سیاه مشقی تا بی کرانگی زند. تا فردا... تا ساعاتی دور از اکنون... تا پروانه ای که به درازنای عمرش رقصیده... تا جهان... تا نشستن و نگریستن... تا صبح!

این گونه، مرزی میان زندگی و آسمان نرم نرم پیدا می شود در عمق ِ شب. این گونه نفس ها عمیق می شوند در مرز ِ تنهایی.

«که هستم؟ چه می کنم؟ چه کرده ام؟ که می شوم؟»

یا نه! « بگو با من خطاط ناشناس، بگو تا رسیدن و شدن، چند سرقلم باید بشکنم؟» می شکنم!

...

پرده از پس ِ پرده. پوششی به دالان حجم یافته از نور.

« این جا باید کمی رقصید جانا! فقط کمی...» در عین خستگی و ناتوانی. در ورای درد و نیاز به سکون. در بی قراری ِ نیاز به نشستن. در میان امواج بی رحم ِ زیستن. در خدا گونه تصویر شدن های پوچ ِ اسطوره های هر چند سال ِ عمر. باید رقصید و جامه درید.

و بعد...

لیاقت یافت که پرده را پس زدن. نرم با سرانگشتان ِ لرزان ِ از بی خویشی. «درون ِ خویش کم نیاورم جانا! خسته ام!»

...

بخواب مسافر از ره رسیده ی معبد. سپیده سر زده. بخواب! در میان ِ خود و این درگاه ِ نور توانستی... رسیدی... تنها یک جرعه ی دیگر اشک باقی ست تا تهی شوی! تا در میان ِ خواب و بیداری سرودی بخوانی. با چشمانی بسته. با دستانی رها. این جا تویی. این جا برای خود بودن تنها یک بار خود را از یاد می بری! که خوابی آرام به اندازه ی پهنه ی عشق تو را برباید از خویش و باز...

فردا شب. موعد دیدار.

سلام ِ نور بر تو...

 ...

حامد.:

تیر ٨٨

 

١. منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

٢. سماع عاشقانه مولانا همیشه برای من این فکر را تداعی میکند که در آن لحظه ی خاص، آن وجد و شور و بی خودی چقدر میتواند زیبا باشد وقتی با رقص آمیخته شده.
رقصی که حکم دعا و زاری شبانه ی عاشق پیش چشم معشوق را دارد.
که در آن لحظات رقصنده از آن ِ خودش نیست.
این جا نیست.
به تمامی متعلق به جاذب شده و...

/ 10 نظر / 21 بازدید
رایحه

زیبا بود و خیلی بیش‌تر از متن قبلیتون می‌شد باهاش ارتباط برقرار کرد.منو ناخودآگاه یاد یک شعر قدیمی‌ام انداخت.که توی کانون زیر معرفی پستتون می نویسم

NasibeH

زیبا نوشته بودین آقای مستوفی زاده .. دارم به این فکر میکنم که بروز رسانی منم شبانه بود و بی ربط به نوشته شما نبود .. و این برام جالبه .. این نزدیکی حس .. فردا شب موعد دیدار .. وقتی خورشید خمیازه کشید .. و پایان این میهمانی عاشقانه بیداری سپیده است ..

ترنم باران آبی آسمان

در این شب دراز، من تمامی می کوشم می کاهم می سوزم ... تمام. تمام ِمن، همان ت تمت، آغاز توست: بی پایان ... اینجاست که سپیده پر می گیرد از خاکستر شب.

**!!!..ف...!!!**

خیلی خوب بود فقط احساس میکنم یکم پیچیده شده ارایه خیلی بکار برده شده اما واقعا مضمونش رو دوست داشتم خیلی خوب پرداخته بودین قلمتان جاوید سپاس[گل]

فاطمه اختصاری

مرسی حامد جان همیشه از کامنت هات انرژی می گیرم شاد باشی عزیزم

رایحه

خیلی روان و زیبا نوشته شده بود.بسیار عالی بود.لذت بردم از عرفانی که در این کلام مستتر بود.اما از عرفان مولانا ما چه می‌دونیم.آیا سماع او فقط یک رقص عرفانی بود؛ یا این تشبیهیه از عرفانی که او ازش نام می‌بره و لذت می‌برده یادمه علامه طباطبایی وقتی داشتن از شهید مطهری خاطره‌ای نقل می‌کردن از این عبارت استفاده کردن.ایشون جمله ای به این مضمون گفته بودن: وقتی درس می‌دادم و مطهری پای درس من بود؛ از شوق به رقص می‌آمدم.چون می‌دانستم با وجود او کلمه‌ای از من از بین نمی‌ره و چیزی از کلام و درس من ضایع نمی‌شه