واکنش بعدی: سازش!

می دانی؟! معنی ِ چند پاره کردن ِ خود نیست این میان. که نتوانی گاهی دریابی کجا بوده ای و چه گفته ای. بیشتر به قصد رهایی ست. نوعی رهایی از جنس ترس از ویرانی. یعنی رها شوی ازاعتراض های دم به دم و طلب حق از لبخندی وحشیانه، وحشیانه تر... (و بیشتر از آن دیوانه کننده). که ویران نشوی میان ویرانه ای که ویرانی اش دل ات را تا مغز ِ خویشتن ات سوزانده...

یعنی بخواهی بمانی و خسته نشوی از ماندن. دست به دامان هِلِک هِلِک توافق زنی که: آری! گویا این گونه هم که شما می گویید درست است...

«برده وار؟»

«نه برادر! برده بودن یعنی قفس ِ سحرگاه تا شام... اکنون مرغی... مرغ ِعشق ِ داروغه!»

«تا چه مرزی؟ مرز کدام است؟!»

می خواهی بمانی، ببینی، بیندیشی و گوشه ای برای خود آسوده در صف نان صبح بایستی: آقا کجا؟

بشنوی: عجله دارم!

آری! تا همین مرز از میان همین صف: نوبت من برای شما... ته ِ صف همین جاست که منم!

حوصله نیست. حوصله و توان بحث و جدل نیست... نیست...

چندپاره کردن و فرار از ترس ها نیست. می دانی... و شاید بتوانی. اما نخواستن هم می تواند معنا بگیرد.

[مردم. اطرافیان ِ من. ساکنان محترم این خیابان. اهالی ارجمند کوچه پسکوچه های آن خیابان...!]

...

تنهایی... درون تاریک و امن ِِ تنهایی... قفس اگر درون ِ کوه ِ آهن حتی، اما امن... خیلی امن...

نزدیک تر... باز هم نزدیک تر... عمق ِ سیاه ِ من!

می خواهم بدانم. بدانم و بشناسم. می خواهم اگر هم لحظه ای، طعم ِ داشتن باورهای پوچ و بی معنی را حس کنم. بـِچـِشَم. که با تو یکی باشم مرد ِ ساده.

مرد ِ حاضر و آماده میان تمامی ِ اشتباهات ِ وزیر این عرصه ی شطرنج... سرباز فدایی ِ وحدت... خالصانه و بی درنگ، بی شک ببازی... و مطمئن به چیزی بمیری!

رو در روی تو و چشم در چشمش، از خودت رها شوی... و باز همان خنده ی وحشیانه، آخرین سخن ِ حق باشد...

:.

حامد

/ 4 نظر / 12 بازدید
حامد

همان جا همان جا که اگر کسی نگاه به و کند به خیالش نمی بینی نمی دانی و تو به او نگاه می کنی و از امیدی به حقیقت فروخورده سرشار می شوی چه سرشاری؟ ... همان جا همان جا که خسته است مردی مردی که درونش را عشقی به اصالت بودنش سوزانده و اکنون بر میان خاکستری های خویش باید نگاه کند باید بفهمد که زمان سازشی ست هر چند نا به کار و روسپی روزگار... ... خواستم حرف های مکمل پی نوشت نباشد تا جدا در جایی دیگر خوانده شوند فکر می کنم گسترده گی یه اثر خواه شعر و خواه داستانک را پی نوشت می گیرد به فکر مجال پرواز نمی دهد تا افق آن اثر را بالاتر برد بالاتر حتی از خود اثر همین!

نگار معبودی

سلام چه گیرایی زیبایی دارند نوشته های شما که به خودت می آیی و برای بار چندم خوانده ای و بازهم نمی دانی چه باید بگویی... از خودش زیباتر، مکملش بود...که به فکر مجال پرواز داد و افق آن اثر را بالا تر برد بالا تر حتی از خود اثر

نگار معبودی

"آباد باش اي ايران...آزاد باش اي ايران...از ما فرزندان خود...دلشاد باش اي ايران..." به روزم...