قصه ی ترس!

بخوان! قصه ی ترس است و ابعادش طعم گس دلهره در بامداد. هنگامی که چشم هایت بسته اند و بیدار در ذهنت تمامی قصه را مرور می کنی...

بخوان! نان ِ تاریکی ها آجر نمی شود. به جایش سرتاپایت را با چوب یکسان دیگران می زنند و می روند. بخوان...

چشمهایت روی لغات بچرخند یا بایستند به حال هیچ کلاغی تفاوت ندارد. اگر بخندی تمامی شیاطین و دیوهای انسان نمای داستان را بیدار می کنی. اگر هم گریه کنی خیال نمی کنند دلتنگی. می گویند ترسویی... زبونی... ضعیفی... و حقیر! و حقارت همان تنها درسی ست که باید از میان تمامی این دلهره ها و تاریکی ها بیاموزی. سرت کو؟ کفش هایت کجاست؟ خمیدگی پشتت با چه پنهان می شود؟

باید بیاموزی این ها را. فوری... فوری تر از تمامی درس های شب امتحانی و فرجه های نیم روزه. بخوان!

.

صدای ثانیه ها تنها صدایی ست که در تاریکی اتاق به گوش می رسد. با عقربه هایی که تو را با خود می چرخانند. [آن قدر می چرخانند که سرگیجه و تهوع امانت را ببرد. التماس هایت را نمی شنوند. نمی توانند که بشنوند. دست های سیاه و بلندشان به چرخ دنده های فلزی متصل است که گوشی برای شنیدن ندارند.] و سکوت... صدای سکوتی متصل به تیک تاک های منظم و به موقع. بدون وقفه و بدون خشم یا شور. این میان روح تو مانده و چاهار دیوار که می توانند هر رنگی باشند در این تاریکی. این میان سراغ هیچ خاطره ای در تو پا نمی گذارد. فقط زمان می گذرد. و فقط زمان است که می تواند بگذرد...

.

چشم ها هنوز بسته است و آفتاب چندی ست اتاق را بیدار کرده. چگونه است که این چشم هاباز نمی شوند؟ چگونه است که رخوت و سستی بر همه چیزت چیره می شود. حتی بر موهای رنگ تاریکی شب ِ تو! باید خوانده شود تمامی جریان گذران زندگی ات... خط به خط! اما آن همه سوالی را در ذهن بر می انگیزد: چگونه؟!

چشم ها هنوز بسته است...

ترس... ابعادی فراتر از ظرفیت پذیرش دلهره در تو... دلشوره و صبح هایی که نمی خواهی آغاز شوند. با صدای ثانیه هایی که آرزو داری تا ابد بایستند و نچرخند... ترس و دلهره با عمقی انسانی... ترسی زاده ی قسمت انسانی ِ تو... و پنجره ای که با همین چشمان بسته می دانی که سرجایش هست اگر جهت را گم نکرده باشی!

.

به من بچشان چه را باید بپذیرم و چه را باید نادیده بگیرم! بیاموز به من تمامی این کوله بار دلهره و ترس و دلواپسی را چگونه بر دوش کشم! خسته ام از درد ِ ترس ِ حقارت... خسته!

...

حامد

دی 89

/ 7 نظر / 22 بازدید
ایران گویا

سایت ایران گویا بیش از هزار و چهارصد سایت برتر ایرانی و پربیننده را دسته بندی کرده و جهت سهولت کار به کاربران ایرانی ارائه نموده است سایت های مختلف براساس موضوع رتبه بندی شده و در یک ستون قرار داده شده است و رتبه بندی سایت ها نیز براساس آمار بازدید جهانی هر سایت می باشد یعنی گلچینی از بهترین سایت ها http://irangooya.ir/ معرفی بیش از چهل سایت ارائه دهنده وبلاگ ، ارائه دهنده قالب وبلاگ ، دانلود...و آشپزی.... چهل سایت بازی ... چهل سایت سرگرمی ...چهل سایت موبایل ... چهل سایت ورزشی... یعنی باداشتن یک لینک ایران گویا هرآنچه که در اینترنت می خواهید نزد شماست

فرشته

دلم را سپردم به بنگاه دنیا وهی آگهی دادم اینجا وآنجا وهر روز برای دلم مشتری آمد ورفت وهی این وآن سر سری آمد ورفت ولی هیچ کس قفل قلب مرا وانکرد. هیچ کس اتاق دلم را تماشا نکرد ورفتند وبعدش دلم موند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم:خدایا تو قلب مرا می خری؟ وفردای آن روز خدا آمد وتوی قلبم نشست ومن روی آن در نوشتم:ببخشید دیگر برای کسی جا نداریم. از این پس به جز او کسی رو نداریم. سلام مهربون.به روزم ومنتظر شوق نگاهت به ناگفته های من وتو

غریب آشنا

سلام حامد جان. امیدوارم حال دلت خوب باشه. به قول خودت پرپر گلهای کلمه را به آسمان میپاشم تا تمام انچه نمیتوانم خود با تو بگویم را گلبرگهای سوار بر اسب رمیده باد به گوشت برساند. موفق باشی

رایحه‌ی یاس

به من بچشان چه را باید بپذیرم و چه را باید نادیده بگیرم! بیاموز به من تمامی این کوله بار دلهره و ترس و دلواپسی را چگونه بر دوش کشم! خسته ام از درد ِ ترس ِ حقارت... خسته! سلام.سال نو رو بر شما و همسر عزیزتون تبریک عرض می کنم.امیدوارم سال های پیش روتون سرشار از سرسبزی و دل خرمی و کامیابی باشه و خورشید وجودتون برای هم هر روز بیش از هر روز نورانی تر و گرما بخش تر و درخشنده تر باشه. متن بسیار زیبا و دلنشینی بود! پاینده باشید و سرفراز

رایحه‌ی یاس

سرت کو؟ کفش هایت کجاست؟ خمیدگی پشتت با چه پنهان می شود؟ باید بیاموزی این ها را. فوری... فوری تر از تمامی درس های شب امتحانی و فرجه های نیم روزه. بخوان! مثل همیشه زیبا...سربلند و خوش بخت باشید... http://www.bisheh.com/Feed.aspx?FeedID=10

جودي ابوت

چقدر سخته يه عالمه حرف توي گلوت مونده باشه اندازه 28 سال زندگي ولي به هيچ كس نتوني بگي چقدر سخته بارها و بارها فون بوك موبايلت رو بالا و پايين كرده باشي ولي پر از هيچ كس باشه،خالي براي شنيدن بي منت،خالي براي شنيدن بي سركوفت،خالي..... نميدونم چرا اينا رو دارم جايي مي نويسم كه صاحبش احتمالا هيچ وقت نمي خوندش،شايد اصلا اين خود دليل نوشتنم باشه حامد خيلي دلم گرفته خيلي اندازه كل سنم پر بغضم،خسته از راهي كه اومدم خسته از اين همه تغييرم ،خسته از اين همه بدي وجودم،خسته از اين همه قهرم با خدا.... دلم ميخواد تنها باشم يه جاي دوووووررررر كه مجبور نباشم به همه لبخند و شادي و شور تحويل دهم مبادا نگران شوند راستي حامد تو خوبي؟هنوز تار ميزني؟هنوز آواز ميخواني؟هنوز مينويسي؟هنوز پر احساسي براي زندگي براي سپيده براي خدايت؟ اميدوارم پسرك پاك سال هاي گذشته خوب باشد حتما هست

جودي ابوت

!!!