یک مایه در دو مقام

1 دلم کپک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگی دل،
همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش بر چکاد صخره‌یی
زِه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین.



کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگی‌ست
و بر سکّوبِ وداع‌اش به زبان می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوسِ سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهیِ‌ آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب‌جنبه‌یی بدل می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته‌یی شنیده پنداشته.



سطری
شَطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که «چرا فریاد؟»
یا «با چه مایه از نیاز؟»
و کسی دریابد یا نه
که «مفهومی بود این یا مصداقی؟
صوت‌واژه‌یی بود این در آستانه‌ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله‌ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرمانِ رحیل قبیله‌مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می‌نماید
یا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»

و چه بر جای می‌مانَد آنگاه
که پیکان فریاد
از چلّه
رها شود؟ ــ:

نیازی ارضا شده؟
پرتابه‌یی
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟

و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسیر می‌کند؟

***

۲
غریوی رعدآسا
از اعماق نهانگاه طاقت‌زدگی:
غریو شوریده‌حال‌گونه‌یی گریخته از خویش
از برج‌واره‌ی بامی بی‌حفاظ...

غریوی
بی‌هیچ مفهوم آشکار در گمان
بی‌هیچ معادلی در قاموسی، بی‌هیچ اشارتی به مصداقی.

به یکی «نه»
غریوکشِ شوریده‌حال را غربت‌گیرتر می‌کنی:
به یکی «آری» اما
ــ چون با غرورِ همزبانی در او نظر کنی
خود به پژواک غریوی رهاتر از او بدل می‌شوی:
به شیهه‌واره‌ی دردی بی‌مرزتر از غریو شوریده‌سر به بام و بارو گریخته‌ــ:
و بیگار دلتنگی را
به مشغله‌ی جنون‌اش
میخ‌کوب می‌کنی.
*** احمد شاملو از دفتر «مدایح بی صله»

/ 6 نظر / 79 بازدید
محمد حسینی مقدم

به روزم با اعترافات شخصی خودم و یک شعر غیر منتظره ای غرب خوب! غرب پر از مغز باکره ما با دموکراسی شما سکس می کنیم ما تختخواب را به خیابان کشانده ایم ما انقلاب مان را با سکس می کنیم... بعد التحریر: پست قبلی را هم از دست ندهید پستی که در آن زرافه ای شتر مرغی را می لیسد

رایحه‌ی یاس

سلام و خوش آمد! چه احساس غریبی داشت این نوشته؛ و هم این انتخاب؛ بعد از این همه وقت دوری از نوشتن... هم رها؛ هم شکوه و گلایه؛ و هم خیلی حس‌های دیگر... اما زایش یک شعر؛ همیشه با یک درد همراه است.این را به فال نیک می‌گیرم و اطمینان دارم غریو ِشادیِ به دنیا آمده؛ بر تمام زندگی‌تان طنین انداز خواهد شد...گرم و سبز باشید

فاطمه اختصاری

مرسی حامد عزیز درباره ی پست مدرنیسم برو این وبلاگ: www.bahal21.persianblog.ir و از لینک های کنار وبلاگ این دو مقاله ی دکتر موسوی رو بخون جستاری در غزل امروز شناسه های غزل پست مدرن فعلا اینها رو بخون تا بعد باز بهت کتاب ها و مقالات دیگه ای رو پیشنهاد کنم چون الان سایت دکتر موسوی هک شده و قابل دسترسی نیست[لبخند][لبخند]

علی کریمی کلایه

سلام دوست با لینک دانلود رایگان کتاب جدیدم: "خانه ای که وسط اتوبان است" و یک داستان کوتاه یک سپید و یک غزل قدیمی از سید مهدی موسوی به روزم و... ...منتظر نقد و نظر ارزشمندت

ایمان ماهر

باید باور کنی درد در این حوالی روی صندلی پارکها چه میکشد یا میکشد تمام این حوالی را به سمت کوچه های بازی که یک راه فرار بیشتر ندارند من از سقوط این همه استخوان شکسته ام فصل نامه ادبی کولاژ برگشته حمید کوچ کرده... کولاژیا بروزن ... اینارو میدونی؟؟؟؟ بیا تا نشکنم زیر این همه استخوان... منتظرم نزار...