دگردیسی

گفتم: نگاهت؟

گفت: بادها غبارآلود کردند آسمان را.

گفتم: رقصت؟

گفت: نه! بگو ماه... ماه...

گفتم: پس همین پلنگ زخم خورده از نجوای بی کوک منعکس در فضا؟

گفت: یخ! یخ خشک! تکه یخی در فشار دستان روزگار. آرام آرام آب شوی. یا مثل بامداد آرزو کن ای کاش آب بودی گر می شد آن باشی که خود می خواهی...

تا فقط خرد نشوی!

.

شاید بیهوده بود.

شاید کمرنگ بود.

شاید هیچ بود و شاید هیچ نبود.

ولی می شد پروانه بود و تنها دمی می شد پیله درید...

:.

حامد

٧ خرداد ٨٩

/ 0 نظر / 15 بازدید