کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

توحید

توحید یکتانگری ست و در یک جهت حرکت کردن. همگام با ذره ذره ی اجزای آفرینش شدن است و با خویش عهد ازلی را به یاد آوردن. که بر زبان، نام ِ دوست جریان یابد و بر دل، دوست را بالاتر از عشق بپرستد و فکر و دست، در پی اش باشد. که خواسته های عیانش را انجام دهد.

یعنی از هر عمل تنها خواسته های او عیان باشد و در هر قدم نور ِ دوست، زمین را ستاره باران کند. یعنی یکتا نگری…

اثبات ِ بودن او و اثبات ِ یکتایی ِ او امری ست بیهوده. که او هست. که جز او نمی تواند باشد. عالمی را به سرانگشتان ِ عشق و اعجاز آفریده و عالم همه اوست. پس ما چیستیم؟

شاید بایستی ما در پی ِ اثبات ِ وجود ِ خویش شویم. چیستیم در میان ِ این پهنه ی بی کران؟ که از کران تا کرانش برای ماست. نشانه هایی برای ماست.

چه بزرگ است و چه صبور. وچه زیبا…

در پی این یکتانگری شاید وظیفه ی ما این باشد، که سعی در یکی شدن کنیم. سعی در یکی بودن ِ قدم ها در راه ِ او. سعی در اجتماعی بزرگ، پرواز کنان به سمت ِ او. یعنی همان سعی در گرد آمدن و به آواز سیمرغ حیران شدن و جدا شدن از من ها و تو ها و قبیله ها و قوم ها. سعی در شناساندن ِ ذات ِ او به خود و به دیگران، تا لایق ِ او شویم. باید که جمله جان شویم…

یعنی یک صدا نام ِ او را فریاد زدن و یک دل برای او آغاز کردن…

شاید معنای توحید همین باشد...

:.

حامد

 

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

(حافظ)

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق