کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

شدن...

افراشته بر دستان فلک نقشی از دوردستان ما... از یادگارهای مانده و پُرغبار ِ بسیار سالیان دور...

چون آینه! نقش پُر غبار من... نقشی از پدرم و مادرم... از پدران و مادران... لحن من شبیه ِ لحن سهراب در رزم گاه ِ آخر: «اکنون من پایان ِ تواَم دستان ِ سام!»

...

می نگریم، می شنویم، می آییم و باز یک به یک از دروازه های خاطره می گذریم تا فرداها... فرداهایی که از ایمان ِ ما یاد شود و از دستان ما که کوهی کنده باشد یا خرمنی آتش زده باشد!

معجزه ی راستین همه ی عمر یک نوزاد است که می شود... دگرگون می شود تا دم ِ مرگ!

هر لحظه یک ناگزیر است برای بودن ِ به دستان ما پیوند خورده تا چه شود!

هی هی هی... دل ِ بی قرار هزار پرنده در کالبد آدمی! هی عشق به سرآمده از روزگاران آدم و حوا... دلیل ِ آفریدن...! می شود... می شود ساده کرد این زندگی را میان هر نجوایی ناکوک ِ ساز ِ ازلی! ساز ِ ابدی!

مثل بغض نا به هنگام ِ آسمان! مثل قلب ِ یک ماهی ِ تنها! مثل نور ِ یک ستاره در دل بی انتهای شب ِ کویر... مثل هزار خورشید در سر ِ بی آرام ِ مادری... [گداختن را حالا بی تکرار و شعار معنا کن!]

ساده چون: آمدن، برای دیگری بودن، رفتن...

شکوهی از جان بی تن ِ قصه ها تنوره می کشد... هزار و یک قصه تا خواب... تا ابد!

گفتار ِ بی پایان برخاستن است حتی یک تنه تا عمق دگردیسی... ماییم پروانه!

مهلت ِ انجام به سر نرسیده، اما سرآغاز را با یک پایان می آمیزند همیشه.

[فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود... اما یگانه بود و هیچ کم نداشت...]

کاش می شد لغت دریغا ار میان تمامی ِ فرهنگ ها حذف شود.

که از خود تا آن سوی خرسندی ها گذشتن!

:.

حامد

اسفند ٨٧

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق