کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

پاییز؛ بی تابستان

 چقدر خوب که پاییزی آمده... چقدر عالی که دیوارها شاخ و برگی ندارند...

چه زیبا که پروانه ها دیگر نیستند تا باد ِ پاییز به بازی شان بگیرد...

نگاه کن! ابری نه سیاه و نه سفید آن جا با خورشید نبرد می کند... تن به تن.

فردا نم نمی باران می بارد و بوی خاکی از گوشۀ حیاط بلند می شود... چه خوب که حیاط گوشه ای سه کنج ِ دو دیوار و زمین دارد... چقدر عالی که دیوارها ماوای آشیانه نیستند...

هر سال همین روزها صدچندان بیشتر از بال های انگاری سپید بر آسمان، برگ های انگاری زرد بر زمین جمع می شود و کسی زود به زود جارویشان نمی کند.

شب ها بهتر است... شب ها بیشتر می فهمیم که لرزیدن ِ تن و دست و ریختن ِ برگ، چگونه معنا می شود.

دستان پاییز هزاره هاست که رو شده و باز بازی می کند... و ما باز بازی می کنیم.

[ و می پندارم در فکر عاشقی که پاییز را دوست می دارد اکنون چه غوغایی ست از خواندن این جملات؟]

 

رگ ِ حیات ِ درخت و تنه ای که بی درنگ تسلیم باد می شود و خواب...

و بعد چشمان عاشقان دلشاد و نیک پا که آرام آرام روی برگ ها راه می روند و به قدرت عظیم ِ پاییز درود می فرستند: چه زیبا! خدایا! چه قدر زیبا [که برگ ها مرده اند؟]

به خیالم با خود می گویم: چه زیبا و خوب که دیوار ِ خانۀ من بهار شکوفه نمی دهد!

[واقعیتی به خیال خود اسرارآمیز را پیش رویم می گذارند که این است...! لعنت بر این واقعیت...]

...

نگاه کن! بادی می وزد که کمی سرد است و سوزان... درختان برهنه می شوند... تن به تن به جنگ ِ با خواب یا به پیشوازی ِ دی ماه؟!

فرقی نمی کند... پیروز ِ میدان سرماست...

[همسایه ها همه در میدانی بزرگ جمع اند... بر لبانشان لعنت و نفرین بر علیه و درودی به سامان ِ خویش.]

سزای سبزی، زردی و هم چنان زمستان و بهاران باز بی تابستان... مثل دروغ... و باز پاییز...

می فهمی؟

ثمر ِ هیچ گاه...

:.

حامد

مهر 87

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق