کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

مطرود

هنگامی که داروی بیهوشی به من تزریق می شود، غرق می شوم. غرق در دنیایی پُر از اَشکال و اوهام به هیبت انسان. نیازبه پرواز دارم آن گاه. و نیاز به دست بردن در مدارهای الکتریکی این جهان. تا ساده شود. خیلی ساده... بدون دورنگری و انسان شناسی.

این میان غریب و هرز شده ام انگار. این میان، به دور از دستورات سلیس و گویای آسمانی و زمینی طرد می شوم انگار. اما همین قدر خواهم دانست در هر زمان که خالصم. خالص...

...

زمین گویای راز عمیقی ست و تنها یک نوع دانستن سر از آن به در خواهد آورد. زمین گویای مطلعی روان در آغاز هرج و مرجی گویا و عیان است. و خواهران رویِش لالایی هایشان را فراموش کرده اند.

- سر از پوسته ی سفید و نازکت بر نیاور فرزندم. رشد نکن دلبندم. بخواب... همان جا میان کوه هایی پر از فرهادها و مجنون ها بخواب. ادامه ی داستان وصل برای ذهن ِ معقول ممکن نیست.

و نخواهد بود...

...

در حین بی خبری و بی خویشی ِ ناگهانی، این را می توانم به خوبی حس کنم که در روزهای ناآمده جلب نگاه خواهم کرد. عیار ِ خلوص برای این ماشین های انسان نما امید است. و شاید اشک از دو چشمه ی خشک. می دانم هستم. و بودن یعنی نگاه... و جویباری از لحظه های سهراب.

در عین معلق ماندن ها متعهد می شوم. متعهد به مرگی زیبا. و متعهد اسطوره ای به نام خدا که تمام تار و پودم را از خویش پر کرد و به اجبار نام انسان بر من نهاد. داروی بیهوشی ی که ناگهان به من تزریق می شود اطرافیانم را ناامید می کند و خسته... نمازی که در سکوت و سکون به جا می آورم، دیگران نمی بینند. من انسانم... من نور ِ پرغرور ِ عصیان بنده در برابر ملکوت اجبارم. من گوش به فرمان دنیای تکلیف نمی نشینم. من دو مشت گره کرده در برابر فرمانم...

و باز نگاه می کنم! به این اشکال بی قاعده که در تار و پود ذهن ِ بیهوشم رفت و آمد می کنند و مرا به عبرت، نشان ِ پیکان ِ انگشت های اشاره شان کرده اند.

...

زمین دارد گریه می کند...

 

حامد.:

١٧ دی ٨٩

 

١. مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

   که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

   من همان دم که وضو ساختم از چشمۀ عشق

   چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

٢. هر زمان که به درست یا غلط بودن "اعتقاد به سرنوشت" فکر می کنم چیز تازه تری می فهمم. و در کل به این عقیده که "هیچ سرنوشت محتومی برای انسان وجود ندارد" پایبندتر می شوم. هرچند با آگاهی از این که زمان هم یک مخلوق ساخته ی دستان خداست بتوان این را متصور شد که او می تواند سیر تکامل و زیستن هر بشری را تا (احتمالا) تا مرگ نظاره کند.

٣. یک سخن شاملو  در ذهنم بسیار دورمی زند و آن هم این است (نقل از حافظه): اگر در دل تمامی انسان ها عشق بود هیچ گاه به قوانین نیازی نبود. و همیشه فکر می کنم گاهی انسان اگر خود را کمی شناخته باشد و کمی، تنها کمی به خود اعتماد داشته باشد (به لحاظ نداشتن غرض شر)، می تواند گاهی از قوانین زمینی و آسمانی فاصله گیرد و فراسوی ابرها را نگاه کند.

۴. چه درگیری بچه گانه ای دارند آنانی که در پی اثبات  سنی یا شیعی بودن مولانا مانده اند.

۵. سخت ترین کار جهان صبر است...

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : سیاه مشق