کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

قلمرو

این جا یک نیزار در غروب آفتاب است. و یک لحظه است در میان حوادثی که سیر توالی شان به چشم ِ تر ختم می شود. در قلمرو حکومتی که سیطره اش، منم و سیاهی سایه ی بلندم. این جا کناره ی رودخانه ای ست در نزدیکی ماضی بعید. در خط الرأس یأس. بس است...

این جا رویداد ها و رخداد ها نگران اند. این جا انسان، دست در دست ِ کاخی بلند به پیاده روی در پارک بغلی می رود و با لبخند باز می گردد. این جا گوزن ها شبیه بنزهای کروکی اند و آدم ها شبیه یک امضا با خودکار پارکر. نوسان دارد همه چیز... همه چیز...

گویا دستان تقدیر هم پیر و چروکیده شده. مثل دستان درخت سیب باغچه ی ما... باغچه من و تو و آن ها!

من همیشه این جا نبوده ام. پیشتر این را گفته ام . سیر حوادث مرا این جا کشانیده است و دستان تقدیر مرا در گذشته باز آفریده. و اکنون این جا هستم... این جا. میان یک نیزار در واپسین شعاع نور...

مسئولیت هزار سنجاقک را باید قبول کنم. و صبح دم پیش از بر آمدن خورشید در کنار شبتاب ها گریه کنم. من همین هستم. نوسانی در بی نهایت ِ عمر جهان.

...

توصیف ها دیگر خیلی طولانی شد. می روم سر اصل مطلب. راستش این است که شب پیش، برای برپایی یک جشن، انگشت اشاره ی دست راستم زخم عمیقی برداشت. در حال اشاره به یک خیمه با تصویر گلدوزی شده پرچم ملی بودم انگار. هفته ی قبل هم همین طور. اما مورد اشاره پیرمردی خمیده بود که می گفت هزار و ده سالش است و درست ده سال پیش بوده که انگشت اشاره ی دست راستش را دو بار بریده!

حالا طاق بستان ها و پرچم و خیمه ها را جمع کرده اند. در نگاه اول به نظر می رسد نبردی میان مردم طبرستان و مغول ها در گرفته. اما می دانید که، شربت های نذری و کیک های وارفته ی یزدی از قابلیت های زیادی برخوردارند. راستی، این هم جا افتاد: گل فروشی ها دیگر گل تازه برای فروش ندارند. می گویند یک نفر همه را به قیمت دو برابر خریده...! کسی که از اهالی این دور و بر ها نبوده و انگشت اشاره دست راستش هم زخمی نداشته!

...

می دانم. خوب می دانم به چه فکر می کنید. یاد شعر مسافر سپهری افتاده اید. نه؟ آن جا که مرد مسافر پشت میز نشسته و حرف می زند. اما من تا به حال آن شعر را نخوانده ام. فقط تکه کاغذی لای همان یک برگ گذاشته ام و کتاب را بسته ام.

من حرف های زیادی دارم. خیلی زیاد. اما انگشت اشاره ام را درست ده سال پیش بریده ام. نمی توانم بنویسم. نمی توانم کتاب را ورق بزنم. به ناچار رو به روی آینه می ایستم و به هزار سال عمر رفته و چهره بیست و چندی ساله ام نگاه می کنم.

من شاید آینه هستم. و شاید آب رودخانه ای در میان هزاران نی. و شاید سهراب پیری در حال دویدن، شانه به شانه یک گوزن جوان. و شاید یک انسان در منتهای عبور از خویش. با یک خودکار پارکر در جیب پیراهنش...

همین!

.:

حامد

آذر 89


"اتاق خلوت پاکی ست

برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجیب گرفته  است

خیال خواب ندارم"

کنار پنجره رفت.

و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:

"هنوز در سفرم.

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی ست

و من -مسافر قایق- هزارها سال است

سرود زنده ی دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فضول می خوانم

و پیش می رانم.

سفر مرا به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

...

سهراب سپهری

مسافر

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : سیاه مشق