کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

یک سوگنامه

رو به اندازه های یک واژه می رود این فضا... این زمان... این کندوهای بی شباهت به خانه
اسارت نه فقط نامی، که نظاره ای بر خویشتن می شود. در میان دوگانه گی های آشنایی و غربت قدم می زند و در میان نام زندان... به کمال...
خاطره ات پابرجاست نیایش و درود سال پیش در ثنای بار دیگری... خاطره ها تا نقطه ی پایان ِ اعصار باقی ست خاک ِ خسته... دیوان ِ نانوشته ی مهر!
وقتی سرب ِ عریان رو به دهان می خندد، وقتی خون در اثنای بودن سراپا کشش رو به آسمان فواره می زند، وقتی نیاز با کیمیایی شوم بدل به مرگ می شود ، وقتی زمان در هیات سوگوار سیاه جامه رو به غروب شروه می خواند و تلخ می گرید... وقتی تو لحظه ای پیش بودی و اکنون دیگر نیستی، وقتی شما جای من، جای ما، بودید و اکنون جای ما در گهواره ی نیستی خفته اید... وقتی...
رو به اندازه های یک واژه می رود این فضا... این زمان... و این راهروهای تنگ و تو در توی بی شباهت به کوچه. و بن بست های درگیر شرم از شما که درونشان می خزید به امید راهی و لحظه ای بعد دیگر امید لازم ندارید.
...
روزگار چه با بی مهری و بی علاقه گی می گذرد...
درختان صبور این گذرند. می مانند. سبز می شوند. زرد می شوند. سفید می شوند. باز می مانند...
نسیم آمده از لا به لای هر شاخه هم همین طور. گویا آسمان پر باران این یک سال هم همین طور... و گویا زمین پر زخم هم همین طور...
...
گاهی از این نگاه تا دم تیز آن نگاه یک ساقه ی گندم فاصله است. گاهی از این دست تا شتاب سنگین آن دست یک کوزه ی آب فاصله است... گاهی میان من و دیگری یک زیبایی فاصله و بهانه است برای دریدن. برای به دندان کشیدن و رفتن...
گاهی عقایدی که هیچ کدام مطلق و به دور از عیب نیستند بهانه ی خوبی برای خنجرها می شوند. گاهی واژه ی انسان را اشتباه به کار می بریم...
...
نمی دانم! نمی دانم دیگر برای دیدن و دم بر نیاوردن چند جرعه اشک لازم است! نمی دانم!
.:
حامد
خرداد هشتاد و نه

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : سیاه مشق