کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

اقرار نخستین: عشق...

برای سپیده

نامی ناباورانه در شناسنامه ام

و حضوری یگانه و مانوس در زیستن ام

...

 هرگز! نه،هرگز برای دست بردن در ترکیب این دنیا این چنین مایوس و خسته نبوده ام. یاسی صد چندان بیشتر از هنگامی که می دانی تنها راه زندگی، مرگ است!

این حس یاس و غم درست مانند حس تنهایی در یک سالن رقص صد نفره است. در میان شور و هیجان ها ترجیح می دهی، یا نه، سوق پیدا می کنی به سمت اشک. به سمت اشک و...

و این راه، در این راه تو تنها مسافر نبوده ای و نیستی و نخواهی بود. اما باز هم ترجیح می دهی که چشمان ات برای تمامی ِ دل هایی که می توانند در مهر غوطه خورند و نمی خورند، ببارند. قدم هایت سنگین و دستان ات میان اشاره به آسمان و خویش سرگردان. و نگاه... در آیینه نگاه ام را به نگاه ام گره می زنم. «چقدر پریشانی؟! چرا؟» زیرا...

تو نبودی یارا...

از همان نگاه های لحظه ای، از درون چشمان غمگین ات، چشمان غرق فکرت، روزنه ای را برای دوباره های خورشید و خویش یافتم ناگهانی! از همان مکث های طولانی میان پایان حرف یکی و آغاز سخن دیگری، دانستم بیشتر از حرف باید پلک زد رو به رخسارت... دانستم در قالب یک زن، هویتی دوست واره به روحم هجوم می آورد.

و راه فرار دیگر بسته بود... فرار از تو نه. فرار از چیزی که در میان کتاب ها نام اش عشق است، اما عشق نبود. مهر است، اما مهر نبود. دوستی و غمخواری ست، اما آن هم نبود. هیچ کدام نبود و بود. هیچ کدام نیست و همه را هست... و تنها به همین دلیل میزانی برای بیان آن نبود و نیست.

بیا راه گلوی ام را ببند تا از تو، ترکیدن ِ بغض را خوب تجربه کنم، که کردم! بیا سد راه ِ سخت گیری های فسیل شده در ذهن ام باش تا چون  سیالی انسان وار از درون ِ چشم به خاک بیفتم، که افتادم! بیا چون فرشته ای غمگین، درسی سخت را به ذهن ِ گاه بیمارم بیاموز و برو... برو تا که به هر جا به دنبال جای پایت و عطر مویت سالکی ناامید شوم و گاه گاه از فرط ناامیدی بمیرم، که مرُدم! و باز نگاه و کلام ات زنده ام کند، که کرد!

و ناباورانه دریابم که تو نیز می دانی برای عشق، سلوک ِ هفت منزل نیل به مقصود نیست. بعد از فنای در دوست، بازگشتی را باید از نفس دوست به زندگانی ات تا تازه شوی. یعنی بقاء... تا کِی؟ تا تو... و «تو» یعنی پایان زمان بانو. تو یعنی تمام زمان، پیر و مقصود راه...

و حالا...

- دارد باران می بارد سپیده... با آسودگی با من قدم می زنی یارا؟

...

حامد.:

فروردین 90

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : سیاه مشق