کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

معنا کن: زیستن...

فاصله همین یک برگ تا دریابی دفتری بسته شد. [آیا تفکری در عمق ِ این جمله هست؟]

...

شکارچی و درختی چندصدساله برای پنهان گشتن از چشم هراسان شکار. بر دست، لوله ای سیاه و بر چشم ها، دو شعله ی افروخته. [تتق...!]

[پیام های تسلیت را برای خود نگه دار روزنامه ی عصر! بدون هیچ تشابه اسمی، روز گذشته دودمان غزال ها برباد رفت.]

...

- بشمار، یک... بشمار، دو... بشمار، سه...

- ماشالله...

- علی علی!

- خدا حفظت کنه!

- ...

...

می گویم: مادربزرگ! این سفره را دیگر برای که پهن می کنید؟

می گویم: مادربزرگ! شما به من بگویید خدا چرا دنیا را آفرید؟

می گویم: مادربزرگ! شما برای من بگویید فردا صبح یعنی چه؟ دم ِغروب چرا می خندید؟

می گویم: مادربزرگ! از افلاطون و بطلمیوس و برکلی و هگل و ساتر خسته ام. کنارم بنشینید.

یک دم آرامشش را به هزار سوال بی جواب نمی فروشد. پرده پس نمی زند. حقیقت را میان حضور ماندگاری می جوید که نمی فهمم. چه فردا برود و چه بماند، می خندد... چه روزگارش تلخ باشد و چه نباشد، هر روز شُکر می گوید. تا می شنود از کسی که بگوید: همه چیز پوچ است، سِگِرمه در هم می کند و می رود. تا می شنود از کسی که ناله کند: خدایا! این چه زندگی ست؟، سکوت می کند. همین دیروز خانه ی ما بود. آرام نجوا می کرد: آخر ِ داستان... داستان تمام شد!

...

میان این دکه یا آن یکی... چه فرق می کند؟ همه پُر است از داستان های تو خالی ِ زیر خاکی ِ تقلبی. پُر است از هراس ِ خورشید ِ فردا... پُر است از اندوه ِ واماندۀ غروب... پُر است از نفس های بریده و چشم های خیره به هیچ کجا... این جا... آن جا... کجا؟ بدانیم یا ندانیم؟ بخوانیم؟ نخوانیم؟

گرد ِ پیری را بر لایه لایه ی ادله و توجیه هاتان می بینم و سال هاست بر برفینه های پیرزن ندیده ام. بزن صیاد ِ پُر وسواس ِ صحیح و خطا! نه یک بار و صد بار... بر گـُردۀ شکار بزن و لوله ی سیاه را آهسته پایین بیاور... با تحسین هم نگاهی کن! ناز شستت...

...

حامد.:

شهریور 87

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : سیاه مشق

هنوز...

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من

در میان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

می زند چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز

در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت

جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش

آب حیوان می رود هر دم ز اقلامم هنوز

...

١. می شود فرض کرد که لغات فونت درشت مفهوم خاصی را داشته باشند و می شود فقط محض این باشند که توجه چشم ها را جلب کنند. همان طور که می شود از اشعار این شاعر معنایی برای عشق خصوصی تصور کرد و می شود معنای عشقی وسیع تر. همان گونه که تمامی این پهنه ی هستی می تواند سببی برای تفکر در حال خودت باشد و می تواند دریچه ای رو به هستی اندیشی. هر چه که باشد هست... هر کدام که باشد زیباست.

٢. عشق های حافظ و نظامی و مولانا و عطار سختند. خیلی سختند. چطور می شود در برابر هجر و جفای دوست این گونه نشست و شعر گفت. چگونه می شود پرشان احوالی سبب آفریده شدن شاهکار شود؟

٣. برای همه ی بی دلان دعا کنیم...

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، حافظ