کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

با تو گویم...

تو از آن ِ منی ای کتاب... کتاب ِ آبی... کتاب آبی ِ نو با ورق های سفید...

...

من پری کوچک غمگینی را می شناسم/ که در اقیانوسی مسکن دارد/و دلش را در نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام/ پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

...

در میان چارپاره های افتان و خیزان ِ عکس های پاره پاره شده، می خواهم خاطراتم را بچسبانم. فقط! و فقط!

آن یک سیاه و سفید و دیگری از فرط معصومیت، سیاه. سیاه ِ سیاه. بدون هیچ اثری از نور!

...

نگاه کن/ که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب می شود / چگونه سایه سیاه سر کشم اسیر آفتاب می شود/ نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود /شراره ای مرا به دام می کشد/مرا به اوج می برد /مرا به دام می کشد

نگاه کن...

... 

و این من هستم. تو را برای همیشه به یاد می آورم ماهی ِ تنهای حوض ِ آبی. و تو را تا ابد نقاشی می کشم. روی بومی سفید و نو. تو را برای خویش، تو را همچون نوای تار شهناز، تو را همچون بقایای صدای خوانساری،  تو را چون طنین کباده ی پوریا، همچون پالتوی خاکستری مصدق... ،تو را چون قلب سیاهی از اندرون سپیدی ها برون افتاده، تو را چون تمامی یک خلیج می کشم...

...

آری! درست فهمیدی! پاره پاره ام... برخیز و چون ته مانده ای از شراب شب ِ پیش، مرا بنوش. تمامم کن. این تمامیت از آن تو و رد سیاهت بر سفیدی کتابم. از آن ِ تو مونسم! قلم سیاهم! یار شب های معصومانه و سپیدم... مرا ببر... عریان. تا جایی که خداوند از خشم و قهر عریانم نکند. من... من بر جا مانده ی قصه های سیاهم. و مانده ی فیلم های سیاه. من شاید قیصرم. و شاید سهراب... زمان تو را به سفر می برد و مرا به اعماق گمگشتگی...

و باز تو مرا... نه! و باز من تو را به پیاده روی در سایه سار دل و روح و آرزو...

باشد... باشد...

...

حامد

.:

آبان 89

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : سیاه مشق