کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

فقدان

تقدیم به چشمان مادرم...

در غروب جمعه ای در میان بُهت و اشک، به قوارۀ یک کبوتر، روحی به سمت سرخی ِ آسمان پرکشید. نه آن چنان که بیندیشی اکنون چه کنی برای تن خسته و بی جانش. آن گونه که دریابی بدون او چه کنی؟! اکنون با تمام شدن وجودش چه باید بکنی؟! که بزرگ بود و دستانش نیز بزرگ و واسطۀ شفا. که برای بسیاری عزیزترین بود و چشمانش مایۀ آرام جان. استوار و پابرجا برای همۀ ما کوه بود و چون کوهی درهم شکست....

در میانۀ جوانسالی، در دانشکدۀ پزشکی، شاید خوب می دانست که می خواهد شفابخش مردمانی باشد. وشاید آن هنگام که پدرش آرام دعایش کرد: «دستانت شفا باشند...» نمی دانست که این دعا به درستی برآورده می شود. و اکنون باز با حسرتی ناتمام ناله می کنیم: اکنون که تو نیستی، در حضور کدام طبیب ِ حبیب بنشینیم و از این درد بگوییم. از دردی بی درمان. از درد دوری. از فراق... از فقدان ِ کوهمردمان...

کاش در همان روزهای کُشنده که روی تخت بیمارستان بی قرار نفس می کشیدی خدا صدایمان را می شنید. کاش صدایمان را تو می شنیدی. صدا که نه. ناله ها را می شنیدی: «برخیز! چرا خفته ای این گونه؟  تو که همیشه پُر از زندگی بودی! برخیز از روی تخت پدر! چشمانت را باز کن و نگاهمان کن! خسته ایم... از حضور کبودت بر این تخت ها خسته ایم... رمق چشمانت را هزار بار جسته ایم... برخیز...»

وباز پاسخ تمامی ِ این ها نیم نگاهی خسته بود...

آن روزها که از شرق تا غرب ِ این وطن را پیمودی خسته نبودی... از کویر سوزان یزد تا دشت سیستان و از سیستان تا کوه های شهرکرد. این همه انسان و این همه درد را درمان کردی و خسته نشدی...

آری! تمامی این ها را ناله می کنیم. برای فقدان... برای فراق و او نیست دیگر!

و حالا، ماییم و هزار هزار خاطره و خانه ای پُرغم. که در هر گوشه و هر کنارش نشسته ای و لبخند  می زنی. و ما به راستی نمی دانیم چه کنیم! نمی دانیم چه باید بکنیم! فقط صبر می کنیم و از پروردگارمان قدرت صبر کردن می خواهیم. باشد تا دل هایمان آرام گیرد...

بدرود پدرم...

.:

حامد

شهریور ٨٩

ادامه مطلب   
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : سیاه مشق

آشتی

«ــ اقیانوس است آن:
    ژرفا و بی‌کرانگی،

    پرواز و گردابه و خیزاب

                               بی آنکه بداند.

 

    کوه است این:
    شُکوهِ پادرجایی،
    فراز و فرود و گردنکشی
                                 بی اینکه بداند.

 

    مرا اما
            انسان آفریده‌ای
:
    ذره‌ی بی شکوهی
                            گدای پَشم و پِشکِ جانوران،
    تا تو را به خواری تسبیح گوید
    از وحشتِ قهرت بر خود بلرزد
    بیگانه از خود چنگ در تو زند
    تا تو
         کُل باشی.

 

    مرا انسان آفریده‌ای:
    شرمسارِ هر لغزشِ ناگزیرِ تنش
    سرگردانِ عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاهسارهای عَفِن:
    یا خشنودِ گردن نهادن به غلامی‌ تو
    سرگردانِ باغی بی‌صفا با گل‌های کاغذین.

 

    فانی‌ام آفریده‌ای
    پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.

 

    بر خود مبال که اشرفِ آفرینگانِ تواَم من:
    با من
           خدایی را
                      شکوهی مقدّر نیست.»

 

 

«ــ نقشِ غلط مخوان
                         هان!
    اقیانوس نیستی تو
    جلوه‌ی سیالِ ظلماتِ درون.
    کوه نیستی
    خشکینه‌ی بی‌انعطافیِ محض.
    انسانی تو
    سرمستِ خُمبِ فرزانگی‌یی
    که هنوز از آن قطره‌یی بیش درنکشیده
    از مُعماهای َ سیاه سر برآورده
    هستی
             معنای خود را با تو محک می‌زند.

 

    از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمی‌گذری
    و دایره‌ی حضورت
    جهان را
              در آغوش می‌گیرد.

 

    نامِ تواَم من
    به یاوه معنایم مکن!»

...

احمد شاملو

مجموعه آثار-دفتر یکم: شعرها-حدیث بی قراری ماهان

ادامه مطلب   
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، شاملو

یک سوگنامه

رو به اندازه های یک واژه می رود این فضا... این زمان... این کندوهای بی شباهت به خانه
اسارت نه فقط نامی، که نظاره ای بر خویشتن می شود. در میان دوگانه گی های آشنایی و غربت قدم می زند و در میان نام زندان... به کمال...
خاطره ات پابرجاست نیایش و درود سال پیش در ثنای بار دیگری... خاطره ها تا نقطه ی پایان ِ اعصار باقی ست خاک ِ خسته... دیوان ِ نانوشته ی مهر!
وقتی سرب ِ عریان رو به دهان می خندد، وقتی خون در اثنای بودن سراپا کشش رو به آسمان فواره می زند، وقتی نیاز با کیمیایی شوم بدل به مرگ می شود ، وقتی زمان در هیات سوگوار سیاه جامه رو به غروب شروه می خواند و تلخ می گرید... وقتی تو لحظه ای پیش بودی و اکنون دیگر نیستی، وقتی شما جای من، جای ما، بودید و اکنون جای ما در گهواره ی نیستی خفته اید... وقتی...
رو به اندازه های یک واژه می رود این فضا... این زمان... و این راهروهای تنگ و تو در توی بی شباهت به کوچه. و بن بست های درگیر شرم از شما که درونشان می خزید به امید راهی و لحظه ای بعد دیگر امید لازم ندارید.
...
روزگار چه با بی مهری و بی علاقه گی می گذرد...
درختان صبور این گذرند. می مانند. سبز می شوند. زرد می شوند. سفید می شوند. باز می مانند...
نسیم آمده از لا به لای هر شاخه هم همین طور. گویا آسمان پر باران این یک سال هم همین طور... و گویا زمین پر زخم هم همین طور...
...
گاهی از این نگاه تا دم تیز آن نگاه یک ساقه ی گندم فاصله است. گاهی از این دست تا شتاب سنگین آن دست یک کوزه ی آب فاصله است... گاهی میان من و دیگری یک زیبایی فاصله و بهانه است برای دریدن. برای به دندان کشیدن و رفتن...
گاهی عقایدی که هیچ کدام مطلق و به دور از عیب نیستند بهانه ی خوبی برای خنجرها می شوند. گاهی واژه ی انسان را اشتباه به کار می بریم...
...
نمی دانم! نمی دانم دیگر برای دیدن و دم بر نیاوردن چند جرعه اشک لازم است! نمی دانم!
.:
حامد
خرداد هشتاد و نه

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : سیاه مشق