کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

گسیخته

ــ تو را دیدم. تو را شنیدم. تمامی زندگی در یک راسته به مسیر بوده ام. تو را نفهمیدم پر پیچ و خم-روزگار. نه که شتاب... نه که بی افق... نه که هراس... نه که خسته گی...

تو را نفهمیدم که من گاهی بی آسمانم بر سقف ِ ناچار ِ تو...

ــ از من بگذرید... خود نیز نفهمیده ام این خم های تو در تو را... سقف ندارم... ناچارم به آسمان تکیه کنم تا دریچه ای به بالاتر از خدا... کجاست خدا؟! من کجا هستم این میان بی حوصله تر از پیش؟

پیش تر ها سعادت را می جستم اگر نمی یافتم هم. سعادتی گره خورده با امیدی به بهبودی زخم های روزگار...

ــ بگو چه کنم...؟ بگو این میان من چه کنم...؟

ــ شما هیچ... هیچ. من در هزاره ها می زیم. شما در این قرن با آدمیانی همه دهان گشوده که ببلعند هر چه از دستان دیگری رها شود را... هزاره های من زیبایند که خدایش زیباست...

کسی گفت: قرن های اکنون چه در آینه می بینند که به ابرها شک می کنند از هم اکنون آدمیان.

هزاره های من زیبایند که حُرمت وجودیشان خداست...

ــ درمانده ایم همه... من بیشتر از تو شاید. چیزی را اکنون می فهمم. خدایت را اکنون می فهمم. هم چه بزرگ بود خدای من هنگام زادنم از مادر...

چه زیبا بود آسمان و همۀ دنیایی که کوچک بود و خلاصه... این جا، اکنون ِ من هم به خمی می رسد به نام عمر تا در کدام راه درافتم به پیری... جوانی تو! تلاشی بیشتر کن تا رها شوی...

ــ رهایی... خوابش را دیده ام. اما از چه؟ از زندگی؟ از خویش؟ از روزگار؟ رهایی... هم از خویش دور شده ام و هم از راست راهانی چون شما... شما نه! چرا در این راست راهی با نیرنگ جلو می روند؟

ــ ناچاری ِ ما... هه! ناچاری ِ تو... چه دوریم!

ــ من مانده ام تا نشتابم. نشتابم تا مرز کشف ستاره بی عشق ِ به آسمان. مانده ام تا غرق شوم در ادراک ِ پنجره و مهتاب که نبینم هوس های روز دیگر را... شب ِ تاریک نه! شبی رویاگون که ظلمت زدۀ گور نیز نشوم. آسوده و خرسند از یک لحظۀ پیوند خورده با لحظۀ دیگر. پیوند حال به آینده! نه آینده به حال. می فهمید؟

ــ می فهمم. اما غرق شده ام. دریای آینده... می فهمم اما گریز نتوانم تا تو. تا تو را بفهمم. گذشتم از تو...

ــ گذشتید و من باز می مانم تا بفهمم بسیاری ِ آرزوهای شما را در این زمانه ای که آرزو را بر نمی تابد جز برای فرداها...

من شب ِ پیش از فردا را می پرستم و شما...

چه می پیچد این انسان درون ِ خود... زندگانیش چه می پیچاند درون ِ او را...

:.

حامد

آبان 87

ادامه مطلب   
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق

شدن...

افراشته بر دستان فلک نقشی از دوردستان ما... از یادگارهای مانده و پُرغبار ِ بسیار سالیان دور...

چون آینه! نقش پُر غبار من... نقشی از پدرم و مادرم... از پدران و مادران... لحن من شبیه ِ لحن سهراب در رزم گاه ِ آخر: «اکنون من پایان ِ تواَم دستان ِ سام!»

...

می نگریم، می شنویم، می آییم و باز یک به یک از دروازه های خاطره می گذریم تا فرداها... فرداهایی که از ایمان ِ ما یاد شود و از دستان ما که کوهی کنده باشد یا خرمنی آتش زده باشد!

معجزه ی راستین همه ی عمر یک نوزاد است که می شود... دگرگون می شود تا دم ِ مرگ!

هر لحظه یک ناگزیر است برای بودن ِ به دستان ما پیوند خورده تا چه شود!

هی هی هی... دل ِ بی قرار هزار پرنده در کالبد آدمی! هی عشق به سرآمده از روزگاران آدم و حوا... دلیل ِ آفریدن...! می شود... می شود ساده کرد این زندگی را میان هر نجوایی ناکوک ِ ساز ِ ازلی! ساز ِ ابدی!

مثل بغض نا به هنگام ِ آسمان! مثل قلب ِ یک ماهی ِ تنها! مثل نور ِ یک ستاره در دل بی انتهای شب ِ کویر... مثل هزار خورشید در سر ِ بی آرام ِ مادری... [گداختن را حالا بی تکرار و شعار معنا کن!]

ساده چون: آمدن، برای دیگری بودن، رفتن...

شکوهی از جان بی تن ِ قصه ها تنوره می کشد... هزار و یک قصه تا خواب... تا ابد!

گفتار ِ بی پایان برخاستن است حتی یک تنه تا عمق دگردیسی... ماییم پروانه!

مهلت ِ انجام به سر نرسیده، اما سرآغاز را با یک پایان می آمیزند همیشه.

[فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود... اما یگانه بود و هیچ کم نداشت...]

کاش می شد لغت دریغا ار میان تمامی ِ فرهنگ ها حذف شود.

که از خود تا آن سوی خرسندی ها گذشتن!

:.

حامد

اسفند ٨٧

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق

پاییز؛ بی تابستان

 چقدر خوب که پاییزی آمده... چقدر عالی که دیوارها شاخ و برگی ندارند...

چه زیبا که پروانه ها دیگر نیستند تا باد ِ پاییز به بازی شان بگیرد...

نگاه کن! ابری نه سیاه و نه سفید آن جا با خورشید نبرد می کند... تن به تن.

فردا نم نمی باران می بارد و بوی خاکی از گوشۀ حیاط بلند می شود... چه خوب که حیاط گوشه ای سه کنج ِ دو دیوار و زمین دارد... چقدر عالی که دیوارها ماوای آشیانه نیستند...

هر سال همین روزها صدچندان بیشتر از بال های انگاری سپید بر آسمان، برگ های انگاری زرد بر زمین جمع می شود و کسی زود به زود جارویشان نمی کند.

شب ها بهتر است... شب ها بیشتر می فهمیم که لرزیدن ِ تن و دست و ریختن ِ برگ، چگونه معنا می شود.

دستان پاییز هزاره هاست که رو شده و باز بازی می کند... و ما باز بازی می کنیم.

[ و می پندارم در فکر عاشقی که پاییز را دوست می دارد اکنون چه غوغایی ست از خواندن این جملات؟]

 

رگ ِ حیات ِ درخت و تنه ای که بی درنگ تسلیم باد می شود و خواب...

و بعد چشمان عاشقان دلشاد و نیک پا که آرام آرام روی برگ ها راه می روند و به قدرت عظیم ِ پاییز درود می فرستند: چه زیبا! خدایا! چه قدر زیبا [که برگ ها مرده اند؟]

به خیالم با خود می گویم: چه زیبا و خوب که دیوار ِ خانۀ من بهار شکوفه نمی دهد!

[واقعیتی به خیال خود اسرارآمیز را پیش رویم می گذارند که این است...! لعنت بر این واقعیت...]

...

نگاه کن! بادی می وزد که کمی سرد است و سوزان... درختان برهنه می شوند... تن به تن به جنگ ِ با خواب یا به پیشوازی ِ دی ماه؟!

فرقی نمی کند... پیروز ِ میدان سرماست...

[همسایه ها همه در میدانی بزرگ جمع اند... بر لبانشان لعنت و نفرین بر علیه و درودی به سامان ِ خویش.]

سزای سبزی، زردی و هم چنان زمستان و بهاران باز بی تابستان... مثل دروغ... و باز پاییز...

می فهمی؟

ثمر ِ هیچ گاه...

:.

حامد

مهر 87

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق

واکنش بعدی: سازش!

می دانی؟! معنی ِ چند پاره کردن ِ خود نیست این میان. که نتوانی گاهی دریابی کجا بوده ای و چه گفته ای. بیشتر به قصد رهایی ست. نوعی رهایی از جنس ترس از ویرانی. یعنی رها شوی ازاعتراض های دم به دم و طلب حق از لبخندی وحشیانه، وحشیانه تر... (و بیشتر از آن دیوانه کننده). که ویران نشوی میان ویرانه ای که ویرانی اش دل ات را تا مغز ِ خویشتن ات سوزانده...

یعنی بخواهی بمانی و خسته نشوی از ماندن. دست به دامان هِلِک هِلِک توافق زنی که: آری! گویا این گونه هم که شما می گویید درست است...

«برده وار؟»

«نه برادر! برده بودن یعنی قفس ِ سحرگاه تا شام... اکنون مرغی... مرغ ِعشق ِ داروغه!»

«تا چه مرزی؟ مرز کدام است؟!»

می خواهی بمانی، ببینی، بیندیشی و گوشه ای برای خود آسوده در صف نان صبح بایستی: آقا کجا؟

بشنوی: عجله دارم!

آری! تا همین مرز از میان همین صف: نوبت من برای شما... ته ِ صف همین جاست که منم!

حوصله نیست. حوصله و توان بحث و جدل نیست... نیست...

چندپاره کردن و فرار از ترس ها نیست. می دانی... و شاید بتوانی. اما نخواستن هم می تواند معنا بگیرد.

[مردم. اطرافیان ِ من. ساکنان محترم این خیابان. اهالی ارجمند کوچه پسکوچه های آن خیابان...!]

...

تنهایی... درون تاریک و امن ِِ تنهایی... قفس اگر درون ِ کوه ِ آهن حتی، اما امن... خیلی امن...

نزدیک تر... باز هم نزدیک تر... عمق ِ سیاه ِ من!

می خواهم بدانم. بدانم و بشناسم. می خواهم اگر هم لحظه ای، طعم ِ داشتن باورهای پوچ و بی معنی را حس کنم. بـِچـِشَم. که با تو یکی باشم مرد ِ ساده.

مرد ِ حاضر و آماده میان تمامی ِ اشتباهات ِ وزیر این عرصه ی شطرنج... سرباز فدایی ِ وحدت... خالصانه و بی درنگ، بی شک ببازی... و مطمئن به چیزی بمیری!

رو در روی تو و چشم در چشمش، از خودت رها شوی... و باز همان خنده ی وحشیانه، آخرین سخن ِ حق باشد...

:.

حامد

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق

میلاد

ناگهان

عشق

آفتاب وار

نقاب برافکند

 

و بام و در

به صوت ِ تجلی درآکند،

شعشعه ی آذرخش وار

فروکاست

و انسان

برخاست.

...

احمد شاملو

مجموعه آثار - دفتر یکم: شعرها - درآستانه

 

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : شعر ، شاملو