کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

ساز پرواز

پرندۀ نوآغاز، شناور در اقیانوس فشرده شدۀ این آسمان می گرید... که کوک پرواز را تا گسیختن ِ تارها پیچانده... که گره زده به هم آن تارهای حیران را... دستۀ ساز ِ شکسته و... می گرید. بی ستاره و بی سیاره... خورشیدی مگر به نهانش افق تا افق پیدا شود... خورشیدی مگر...

ببین! چرا بازی می کنی با خود؟ چرا روح آواره را می فشاری درون ِ این تنگ

جای ِ بی ماوا؟

خانه هم، چون جایی که کرۀ چشم توان ِ نظر کردن به دوردست ها را داشته باشد. آن جا، آن یک قدم تا صدای گریستن ِ یک چشم در تهی سری بی بدن! آن کنار، جدول ِ رنگ به رنگ ِ صدها خیابان... بیشتر... پیشتر... تا سراییدن ِ بیتی از دستی بی شاعر... تا آغاز ِ ابر از دریایی بی حاصل... و بیشترها... تا زاییدن ِ کره اسبی بی قواره از مادیان ِ بنفش رنگ!

بازگرد... تا بامی فروتپیده به حوضخانۀ غرق در آیینه...

پرندۀ من می گرید حیران، میان دام ِ باشه و بالشی نرم! مَسکوت...!

خانه هم، چون جایی تا توانستن ِ به در بردن ِ پاره کاغذی تا آب... زیر ِ ابر!

همین یک تکه را ببار. لبخند بی صدای صد هزار حباب در فرار...!

بنویس باز...

چه را؟ که عقیق و فیروزۀ نیشابورم در آستانۀ اجبار آرزوست؟!

بنویس باز...

پرندۀ نوآغازم سخت می گرید... آرشی بی کمان و به آستین طبلی پنهان؟!

بنویس باز...

کوک ِ پرواز را تا سرحد جنون تار گسیختن. در اعماق ِ حقیقتی چون خود، تنها کاسه ای از ساز باید بماند و در و دیوار چنگ انداخته شدۀ خانه! تا آشیانه...

...

اگر جای یک به یک قدم ها را توانم سفید و سیاه رنگ زدن، چون کناره های این راستۀ گردن فروشان، ساده توانی دیدن ِ مرز ِ شکستن و نونهالی را... حتی تا میان درگاه خانۀ مادری...

...

حامد

دی 87

ادامه مطلب   
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق

توحید

توحید یکتانگری ست و در یک جهت حرکت کردن. همگام با ذره ذره ی اجزای آفرینش شدن است و با خویش عهد ازلی را به یاد آوردن. که بر زبان، نام ِ دوست جریان یابد و بر دل، دوست را بالاتر از عشق بپرستد و فکر و دست، در پی اش باشد. که خواسته های عیانش را انجام دهد.

یعنی از هر عمل تنها خواسته های او عیان باشد و در هر قدم نور ِ دوست، زمین را ستاره باران کند. یعنی یکتا نگری…

اثبات ِ بودن او و اثبات ِ یکتایی ِ او امری ست بیهوده. که او هست. که جز او نمی تواند باشد. عالمی را به سرانگشتان ِ عشق و اعجاز آفریده و عالم همه اوست. پس ما چیستیم؟

شاید بایستی ما در پی ِ اثبات ِ وجود ِ خویش شویم. چیستیم در میان ِ این پهنه ی بی کران؟ که از کران تا کرانش برای ماست. نشانه هایی برای ماست.

چه بزرگ است و چه صبور. وچه زیبا…

در پی این یکتانگری شاید وظیفه ی ما این باشد، که سعی در یکی شدن کنیم. سعی در یکی بودن ِ قدم ها در راه ِ او. سعی در اجتماعی بزرگ، پرواز کنان به سمت ِ او. یعنی همان سعی در گرد آمدن و به آواز سیمرغ حیران شدن و جدا شدن از من ها و تو ها و قبیله ها و قوم ها. سعی در شناساندن ِ ذات ِ او به خود و به دیگران، تا لایق ِ او شویم. باید که جمله جان شویم…

یعنی یک صدا نام ِ او را فریاد زدن و یک دل برای او آغاز کردن…

شاید معنای توحید همین باشد...

:.

حامد

 

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

(حافظ)

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : سیاه مشق