کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

قصه ی ترس!
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سیاه مشق

بخوان! قصه ی ترس است و ابعادش طعم گس دلهره در بامداد. هنگامی که چشم هایت بسته اند و بیدار در ذهنت تمامی قصه را مرور می کنی...

بخوان! نان ِ تاریکی ها آجر نمی شود. به جایش سرتاپایت را با چوب یکسان دیگران می زنند و می روند. بخوان...

چشمهایت روی لغات بچرخند یا بایستند به حال هیچ کلاغی تفاوت ندارد. اگر بخندی تمامی شیاطین و دیوهای انسان نمای داستان را بیدار می کنی. اگر هم گریه کنی خیال نمی کنند دلتنگی. می گویند ترسویی... زبونی... ضعیفی... و حقیر! و حقارت همان تنها درسی ست که باید از میان تمامی این دلهره ها و تاریکی ها بیاموزی. سرت کو؟ کفش هایت کجاست؟ خمیدگی پشتت با چه پنهان می شود؟

باید بیاموزی این ها را. فوری... فوری تر از تمامی درس های شب امتحانی و فرجه های نیم روزه. بخوان!

.

صدای ثانیه ها تنها صدایی ست که در تاریکی اتاق به گوش می رسد. با عقربه هایی که تو را با خود می چرخانند. [آن قدر می چرخانند که سرگیجه و تهوع امانت را ببرد. التماس هایت را نمی شنوند. نمی توانند که بشنوند. دست های سیاه و بلندشان به چرخ دنده های فلزی متصل است که گوشی برای شنیدن ندارند.] و سکوت... صدای سکوتی متصل به تیک تاک های منظم و به موقع. بدون وقفه و بدون خشم یا شور. این میان روح تو مانده و چاهار دیوار که می توانند هر رنگی باشند در این تاریکی. این میان سراغ هیچ خاطره ای در تو پا نمی گذارد. فقط زمان می گذرد. و فقط زمان است که می تواند بگذرد...

.

چشم ها هنوز بسته است و آفتاب چندی ست اتاق را بیدار کرده. چگونه است که این چشم هاباز نمی شوند؟ چگونه است که رخوت و سستی بر همه چیزت چیره می شود. حتی بر موهای رنگ تاریکی شب ِ تو! باید خوانده شود تمامی جریان گذران زندگی ات... خط به خط! اما آن همه سوالی را در ذهن بر می انگیزد: چگونه؟!

چشم ها هنوز بسته است...

ترس... ابعادی فراتر از ظرفیت پذیرش دلهره در تو... دلشوره و صبح هایی که نمی خواهی آغاز شوند. با صدای ثانیه هایی که آرزو داری تا ابد بایستند و نچرخند... ترس و دلهره با عمقی انسانی... ترسی زاده ی قسمت انسانی ِ تو... و پنجره ای که با همین چشمان بسته می دانی که سرجایش هست اگر جهت را گم نکرده باشی!

.

به من بچشان چه را باید بپذیرم و چه را باید نادیده بگیرم! بیاموز به من تمامی این کوله بار دلهره و ترس و دلواپسی را چگونه بر دوش کشم! خسته ام از درد ِ ترس ِ حقارت... خسته!

...

حامد

دی 89


 
یک مایه در دو مقام
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، شاملو
1
دلم کپک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگی دل،
همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش بر چکاد صخره‌یی
زِه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین.



کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگی‌ست
و بر سکّوبِ وداع‌اش به زبان می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوسِ سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهیِ‌ آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب‌جنبه‌یی بدل می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته‌یی شنیده پنداشته.



سطری
شَطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که «چرا فریاد؟»
یا «با چه مایه از نیاز؟»
و کسی دریابد یا نه
که «مفهومی بود این یا مصداقی؟
صوت‌واژه‌یی بود این در آستانه‌ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله‌ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرمانِ رحیل قبیله‌مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می‌نماید
یا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»

و چه بر جای می‌مانَد آنگاه
که پیکان فریاد
از چلّه
رها شود؟ ــ:

نیازی ارضا شده؟
پرتابه‌یی
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟

و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسیر می‌کند؟

***

۲
غریوی رعدآسا
از اعماق نهانگاه طاقت‌زدگی:
غریو شوریده‌حال‌گونه‌یی گریخته از خویش
از برج‌واره‌ی بامی بی‌حفاظ...

غریوی
بی‌هیچ مفهوم آشکار در گمان
بی‌هیچ معادلی در قاموسی، بی‌هیچ اشارتی به مصداقی.

به یکی «نه»
غریوکشِ شوریده‌حال را غربت‌گیرتر می‌کنی:
به یکی «آری» اما
ــ چون با غرورِ همزبانی در او نظر کنی
خود به پژواک غریوی رهاتر از او بدل می‌شوی:
به شیهه‌واره‌ی دردی بی‌مرزتر از غریو شوریده‌سر به بام و بارو گریخته‌ــ:
و بیگار دلتنگی را
به مشغله‌ی جنون‌اش
میخ‌کوب می‌کنی.
***
احمد شاملو
از دفتر «مدایح بی صله»

 
اقرار نخستین: عشق...
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سیاه مشق

برای سپیده

نامی ناباورانه در شناسنامه ام

و حضوری یگانه و مانوس در زیستن ام

...

 هرگز! نه،هرگز برای دست بردن در ترکیب این دنیا این چنین مایوس و خسته نبوده ام. یاسی صد چندان بیشتر از هنگامی که می دانی تنها راه زندگی، مرگ است!

این حس یاس و غم درست مانند حس تنهایی در یک سالن رقص صد نفره است. در میان شور و هیجان ها ترجیح می دهی، یا نه، سوق پیدا می کنی به سمت اشک. به سمت اشک و...

و این راه، در این راه تو تنها مسافر نبوده ای و نیستی و نخواهی بود. اما باز هم ترجیح می دهی که چشمان ات برای تمامی ِ دل هایی که می توانند در مهر غوطه خورند و نمی خورند، ببارند. قدم هایت سنگین و دستان ات میان اشاره به آسمان و خویش سرگردان. و نگاه... در آیینه نگاه ام را به نگاه ام گره می زنم. «چقدر پریشانی؟! چرا؟» زیرا...

تو نبودی یارا...

از همان نگاه های لحظه ای، از درون چشمان غمگین ات، چشمان غرق فکرت، روزنه ای را برای دوباره های خورشید و خویش یافتم ناگهانی! از همان مکث های طولانی میان پایان حرف یکی و آغاز سخن دیگری، دانستم بیشتر از حرف باید پلک زد رو به رخسارت... دانستم در قالب یک زن، هویتی دوست واره به روحم هجوم می آورد.

و راه فرار دیگر بسته بود... فرار از تو نه. فرار از چیزی که در میان کتاب ها نام اش عشق است، اما عشق نبود. مهر است، اما مهر نبود. دوستی و غمخواری ست، اما آن هم نبود. هیچ کدام نبود و بود. هیچ کدام نیست و همه را هست... و تنها به همین دلیل میزانی برای بیان آن نبود و نیست.

بیا راه گلوی ام را ببند تا از تو، ترکیدن ِ بغض را خوب تجربه کنم، که کردم! بیا سد راه ِ سخت گیری های فسیل شده در ذهن ام باش تا چون  سیالی انسان وار از درون ِ چشم به خاک بیفتم، که افتادم! بیا چون فرشته ای غمگین، درسی سخت را به ذهن ِ گاه بیمارم بیاموز و برو... برو تا که به هر جا به دنبال جای پایت و عطر مویت سالکی ناامید شوم و گاه گاه از فرط ناامیدی بمیرم، که مرُدم! و باز نگاه و کلام ات زنده ام کند، که کرد!

و ناباورانه دریابم که تو نیز می دانی برای عشق، سلوک ِ هفت منزل نیل به مقصود نیست. بعد از فنای در دوست، بازگشتی را باید از نفس دوست به زندگانی ات تا تازه شوی. یعنی بقاء... تا کِی؟ تا تو... و «تو» یعنی پایان زمان بانو. تو یعنی تمام زمان، پیر و مقصود راه...

و حالا...

- دارد باران می بارد سپیده... با آسودگی با من قدم می زنی یارا؟

...

حامد.:

فروردین 90


 
← صفحه بعد