کوچه باغ

...به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته, یا ناگفته ای شنیده پنداشته

واکنش بعدی: خشم!

با نوک نیزه ای، بر خاک زیر پایم، به دور تا دورم دایره ای می کشی و پس از نگاهی بی حالت نیزه را در قلبم فرو می کنی. قلبی با طرح ساده ای از یک دایره. به رنگ سرخ... قلبی با حالتی به دور از سکون. قلب این بدن سرد و پرسکون.

.

در زیر قدم های نامنظمم تفکری نقش می بندد بر خاک، مطابق با سیر و سلوک گیاه. معتقد به فرار از درگیری با حشرات. همان تفکر حاکی از وفق پذیری با محیط. قدم هایی با نوسانی منظم میان فضای بی قانون هر روزی. و... دوستت می دارم های بی قاعده ی دیروزی. قدم هایی همراه سلام و سلامتی ریخته شده بر کفه ی ترازوی بی شاهین لبخند. با درون مایه ی سرودی گرفتار نقصان، متصل به زمان.

جای پایم محل رشد یک گیاه. یعنی میانه ی راه گرگ و میش. میانه ی راهی که انتها را نه ختم به انسان. که تا جماد... تا نبات...

.

فریاد خشم آلود قلبم، در سایه سار پرواز پروانه ی نگاه فراموش می شود. نه تیغ و نه لشگر گرگ های انسان نما. و نه میش های خواب آلود افتاده در اتاق خواب های شهر، هیچ یک را یارای پیروزی بر آن نگاه نیست، اگر... اگر و اما...

اما بشنو: گو جهنم موعود آخرین افسانه ی زمین باشد تا من یخ دستانم را با آتش داستانش آب کنم و به دریا زنم این دل را. که از حرم شعله اش تمام گیاه و نبات سوخته باشد و قدم هایم رها شوند از بند مصلحت. تا جهانی نه سوخته با آهی، که با فریادی بلرزد دم به دم از خشم. خشم قلب پاره پاره. خشم جای پای اسیر مانده. خشم انسانی نه ساده، که لبریز اشتیاق نابودی جهان...

.

در زیر حرکات نامنظم و لرزان دستانم، تفکری نقش می بندد در ساقه ی گل ها. مطابق با سیر و سلوک گیاه. معتقد به فرار از درگیری با نیزه ها و وفق پذیر با شرایط جهان. دستانی با نوسانی منظم میان فضای خاک بی قانون. خاک پر سکون...

...

حامد

مرداد 91

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها : سیاه مشق

قصه ی ترس!

بخوان! قصه ی ترس است و ابعادش طعم گس دلهره در بامداد. هنگامی که چشم هایت بسته اند و بیدار در ذهنت تمامی قصه را مرور می کنی...

بخوان! نان ِ تاریکی ها آجر نمی شود. به جایش سرتاپایت را با چوب یکسان دیگران می زنند و می روند. بخوان...

چشمهایت روی لغات بچرخند یا بایستند به حال هیچ کلاغی تفاوت ندارد. اگر بخندی تمامی شیاطین و دیوهای انسان نمای داستان را بیدار می کنی. اگر هم گریه کنی خیال نمی کنند دلتنگی. می گویند ترسویی... زبونی... ضعیفی... و حقیر! و حقارت همان تنها درسی ست که باید از میان تمامی این دلهره ها و تاریکی ها بیاموزی. سرت کو؟ کفش هایت کجاست؟ خمیدگی پشتت با چه پنهان می شود؟

باید بیاموزی این ها را. فوری... فوری تر از تمامی درس های شب امتحانی و فرجه های نیم روزه. بخوان!

.

صدای ثانیه ها تنها صدایی ست که در تاریکی اتاق به گوش می رسد. با عقربه هایی که تو را با خود می چرخانند. [آن قدر می چرخانند که سرگیجه و تهوع امانت را ببرد. التماس هایت را نمی شنوند. نمی توانند که بشنوند. دست های سیاه و بلندشان به چرخ دنده های فلزی متصل است که گوشی برای شنیدن ندارند.] و سکوت... صدای سکوتی متصل به تیک تاک های منظم و به موقع. بدون وقفه و بدون خشم یا شور. این میان روح تو مانده و چاهار دیوار که می توانند هر رنگی باشند در این تاریکی. این میان سراغ هیچ خاطره ای در تو پا نمی گذارد. فقط زمان می گذرد. و فقط زمان است که می تواند بگذرد...

.

چشم ها هنوز بسته است و آفتاب چندی ست اتاق را بیدار کرده. چگونه است که این چشم هاباز نمی شوند؟ چگونه است که رخوت و سستی بر همه چیزت چیره می شود. حتی بر موهای رنگ تاریکی شب ِ تو! باید خوانده شود تمامی جریان گذران زندگی ات... خط به خط! اما آن همه سوالی را در ذهن بر می انگیزد: چگونه؟!

چشم ها هنوز بسته است...

ترس... ابعادی فراتر از ظرفیت پذیرش دلهره در تو... دلشوره و صبح هایی که نمی خواهی آغاز شوند. با صدای ثانیه هایی که آرزو داری تا ابد بایستند و نچرخند... ترس و دلهره با عمقی انسانی... ترسی زاده ی قسمت انسانی ِ تو... و پنجره ای که با همین چشمان بسته می دانی که سرجایش هست اگر جهت را گم نکرده باشی!

.

به من بچشان چه را باید بپذیرم و چه را باید نادیده بگیرم! بیاموز به من تمامی این کوله بار دلهره و ترس و دلواپسی را چگونه بر دوش کشم! خسته ام از درد ِ ترس ِ حقارت... خسته!

...

حامد

دی 89

  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : سیاه مشق

یک مایه در دو مقام

1
دلم کپک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگی دل،
همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش بر چکاد صخره‌یی
زِه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین.



کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگی‌ست
و بر سکّوبِ وداع‌اش به زبان می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوسِ سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهیِ‌ آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب‌جنبه‌یی بدل می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته‌یی شنیده پنداشته.



سطری
شَطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که «چرا فریاد؟»
یا «با چه مایه از نیاز؟»
و کسی دریابد یا نه
که «مفهومی بود این یا مصداقی؟
صوت‌واژه‌یی بود این در آستانه‌ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله‌ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرمانِ رحیل قبیله‌مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می‌نماید
یا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»

و چه بر جای می‌مانَد آنگاه
که پیکان فریاد
از چلّه
رها شود؟ ــ:

نیازی ارضا شده؟
پرتابه‌یی
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟

و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسیر می‌کند؟

***

۲
غریوی رعدآسا
از اعماق نهانگاه طاقت‌زدگی:
غریو شوریده‌حال‌گونه‌یی گریخته از خویش
از برج‌واره‌ی بامی بی‌حفاظ...

غریوی
بی‌هیچ مفهوم آشکار در گمان
بی‌هیچ معادلی در قاموسی، بی‌هیچ اشارتی به مصداقی.

به یکی «نه»
غریوکشِ شوریده‌حال را غربت‌گیرتر می‌کنی:
به یکی «آری» اما
ــ چون با غرورِ همزبانی در او نظر کنی
خود به پژواک غریوی رهاتر از او بدل می‌شوی:
به شیهه‌واره‌ی دردی بی‌مرزتر از غریو شوریده‌سر به بام و بارو گریخته‌ــ:
و بیگار دلتنگی را
به مشغله‌ی جنون‌اش
میخ‌کوب می‌کنی.
***
احمد شاملو
از دفتر «مدایح بی صله»
  
نویسنده : حامد مستوفی زاده ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر ، شاملو

← صفحه بعد